از سلف برگشتیم و مستوره گفت بیا بشین کارت دارم
همه نشستیم دور هم مثل همیشه
گفت چند وقتیه که میخوام یه چیزیو بهت بگم ولی گفتم تو دوس نداری و عصبانی میشی ولی الآن مجبورم که بگم
گفت یه پسر هست هم اتاقیه دوست پسرم که سه ماهه بدجور عاشقت شده مژگان
کار روز و شبش گریه کردنه ،برات کلی شعر گفته ،خیلی از شعراشو خونده و دوست پسر منم ساز زده و برات فیلم گرفتن تا اگه قسمت شد یه روزی بتونه بهت نشون بده
حالش اصلا خوب نیست و خیلی دوست داره و گفته یا بهت میرسم یا زندگیم تمومه
نمیخوام بگم برام مهم نبود یا چی ،ولی واقعا فکرم درگیر شد ،می ترسیدم از این که واقعا بلایی سر خودش بیاره
اون شب تموم شد ،زیاد جدی نگرفتم گفتم از سرش میفته و گذر زمان همه چیو حل میکنه
چند وقت گذشت تو این مدت همه ش تو اینستا درباره ی استوریا و پستامنظر میداد و منم خیلی عادی مثل همیشه جوابشو میدادم
از شهر ما ۱۶ نفر پسر واسه فرهنگیان قبول شده بودن و همه شونم تو یهدانشگاه بودن تو این سه ماه که دانشگاه بودیم نصفشون بهم پیشنهاد دادن که همه سونو رد کردم به جز یک نفر که گفتم فکر میکنم
خیلی به دوست پسر مستوره اعتماد داشتم ،همشهری بودیم و اونم تعریفش خیلی بود و میشناختمش،همیشه هم میگفت مثل داداشتم و هر کاری داشتی بهم بگو منم به مستوره گفتم اگه بشه باهاش حرف بزنم و اونم قبول کرد و گفت هیچ مشکلی نیست بهش زنگ زد و هماهنگ کرد
تنها فرد مطمئنی که میتونستم درباره ی این دو پسر ازش بپرسم اون بود
از هردوتاشون برام گفت ،هر چی بود و دیده بود گفت،با هردوتاشونم دوست بود و خوب اونارو میشناخت
اونی که سخت عاشقم شده بود ،با ایمان بود و کلی ازش تعریف کرد ولی گفت که تو روستا زندگی میکنه و وضعیت مالیش زیاد خوب نیست ولی اون یکی یه دختر باز پولدار
چند روز گذشت و اصلا وضعیت روحیم خوب نبود ،نمیدونم چرا اما برای اولین بار سر دوراهی گیر کردم
همیشه دوس داشتم یکی پیدا بشه که مجنون باشه ،انگار اون پسر مجنون بود ولی میدونستم پدرم کاملا مخالفه باهاش چون روستاییه
و اون یکی کاملا با اعتقاداتم مخالف بود و میدونستم که شاید بابام راضی باشه
اسیر...ما را در سایت اسیر دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 88