بعد دو هفته ی پر کار و خسته کننده قرار شد برگردم خونه ولی اون چهار تا میموندن خوابگاه
مثل همیشه پنج شنبه صبح راه افتادم و یکشنبه عصرم برگشتم خوابگاه
وقتی رسیدم دیدم همه هستن و هر کدوم به کاری مشغولن ،مثل همیشه که میرفتم و کلی دلشون واسم تنگ میشد اینبارم همون ماجرا بود و کلی بغلم کردن و ماچ و احوال پرسی ،تو خوابگاه دوازده نفریم و به جز همکلاسیم که صبح دوشنبه میاد باید هر بار با ده نفر سلام و احوال پرسی کنم
بالاخره ولم کردن و مشغول عوض کردن لباسام شدم
تخت خودم بالاست و هیچ وقت حوصله ندارم برم بالا و هر بار تو تخت یکی میشینم این بار رفتم کنار هایده و تکیه دادم به دیوار
همه شون یه جوری نگام میکردن ،نگران شدم ما هیچ وقت هیچی رو از هم مخفی نمی کنیم واسه همین رفتارشون یکم برام عجیب بود
وقت شام بود منم که شکمو ولی قبل این که بگم گشنمه گفتم چیزی شده ؟خیلی مشکوکین ؟
مهستی که از همه به من نزدیک تره گفت مژی فعلا بزار بریم سلف وقتی برگشتیم مستوره بهت میگه
خیالم راحت شد ،فکر کردم اگه اون بخواد بهم بگه یعنی در مورد خودشه ولی افسوس...
اسیر...
ما را در سایت اسیر دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 81