اومده بودن عیادت ، خداییش خیلی باحالن
یکیشون که خیلی جوون بود از همون بدو ورودش نفرتمو نسبت به خودش برانگیخت
همین که اومد تو گفت اِ چرا با این وضعت چادر سر کردی؟
تو دلم گفتم خفه بابا
یه نگاه خشمگینانه بهش کردم روشو اونور کرد و دیگه حرفی نزد
وقتیم داشتن میرفتن گفت مژگان جون زود خوب شو همه منتظرتیم
می خواستم بزنم دهنش صدا سگ بده ولی گفتم نجس میشم
اخ که چه قدر بدم میاد از اینایی که با نگاشون می خوان بخورنت
وقتی فکر میکنم قراره یه سال با این سر کنم همه جام درد میگیره
نمیدونم چرا دور و برم پر شده از خل و چل دیگه هوا کمه
خدایا خودت به خیر بگذرون.
اسیر...ما را در سایت اسیر دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 83